نیروهای گارد سفارت که آنجا را به طور کامل محافظت میکردند، فکر کردند این حرکت هم مثل حرکت چریکهای فدایی است. منتظر بودند پلیس بیاید جریان را جمع کند ولی پلیس نیامد. نمیدانم دلیلش چه بود، هماهنگ شده بود یا نه. ما دور ساختمان حلقه زدیم. گروههایی که مامور ساختمانهای دیگر بودند رفتند و آن ساختمانها را اشغال کردند مثلا خوابگاه، ساختمان ویزا، منزل سفیر و ... . ما هم دور ساختمان ایستاده بودیم و وقتی میخواستیم وارد ساختمان شویم اما روزنهای برای ورود وجود نداشت. کمی هم باران میآمد. در همین حین دیدم آقای موسوی خوئینی ها به لانه آمد و در محوطه با بچهها صحبتی کرد و رفت . او در آن موقعیت نماند. بچهها دنبال روزنهای میگشتند که داخل شوند تا اینکه یکی از مسئولین گارد حفاظت سفارت از زیرزمینی که درب نردهای داشت از ساختمان بیرون آمد.
سید حسن رضوی امامی، معاون درمان و بهداشت وزارت بهداشت و
درمان و آموزش پزشکی دولت دهم است. او در روز 13آبان 58 زمانی که «انقلاب
دوم» در حال شکل گیری بود جزو دانشجویان مسلمان پیرو خط امام محسوب می شد.
دکتر "سید حسن امامی رضوی " از جمله دانشجویانی است که در روز 13 آبان 1358
در مقابل لانه جاسوسی آمریکا برای تحصن واعتراض به عملکرد دولت ایالات
متحده آمریکا جمع شدند. دولتی که برای تضعیف و از میان برداشتند انقلاب
اسلامی از هیچ کوششی دریغ نکرد. این دانشجویان که نام خود را "دانشجویان
مسلمان پیرو خط امام " گذاشته بودند، پس از داخل شدن در لانه جاسوسی متوجه
مدارک و اسناد جاسوسی گردیدند که جهت تضعیف انقلاب اسلامی تلاش می نمودند.
آنچه در پیش رو دارید خاطرات معاون وزیر بهداشت دولت دهم از تسخیر لانه
جاسوسی است:
در ابتدا مقداری از قبل دانشجویی تان برایمان بگوئید؟
در خانواده ما فضای مذهبی حاکم بود. پدربزرگم روحانی بودند و امام جمعه
شهرمان خلخال. البته زمانی که من متولد شدم خانواده ساکن تهران شده بودند
ولی اجدادمان در آن منطقه یا امام جمعه بودند یا جزو روحانیان بزرگ منطقه.
پدرم قاضی و مادرم خانهدار و اهل مجالس قرآن و روضه بودند. در اصل
خانوادهمان قبل از انقلاب مذهبی بودند. خانواده ما زیاد اهل سیاست نبودند و
زیاد در جریانات انقلابی آنچنان حضور نداشتند.
آیا در خانواده صحبتی از شاه و عملکردش میشد؟
تا حدودی بله. من فرزند ششم خانوادهمان بودم و برادرها و خواهرهایم دانشجو
بودند و به فضای سیاسی کشور آشنایی داشتیم ولی مجموعه خانوادهمان به
عنوان افراد فعال سیاسی نبودند. اما در جریان مسائل سیاسی دانشگاه، وضعیت
دانشگاه، وضعیت جامعه بودیم.
از بعضی رخدادها مانند 15خرداد 42 یا حضرت امام در خانه صحبت می شد ولی باز
هم خیلی نه. فضای مذهبی دانشگاه در آن زمان بیشتر تحت تأثیر دکتر شریعتی و
فضای جناح چپ هم بیشتر تحت تأثیر چریکهای فدایی و حزب توده بود. صحبت از
امام هم بیشتر در خانوادههایی مطرح بود که فعالیت سیاسی مذهبی داشتند
خانواده ما زیاد در این گروه قرار نمیگرفت.
تا اینکه در سال 57 دانشجوی سال اول شدم و در جریان مسائل سیاسی روز قرار
گرفتم ولی قبل از ورود به دانشگاه فضای فکریام بیشتر فضای درسی بود و در
مدرسهای درس خواندم که زیاد سیاسی نبود. این مدرسه از جمله مدارس خوب
تهران بود، نام آن مدرسه "فرهنگی هدف " بود.
به خاطر شغل پدرم که قاضی بودند درشهرهای مختلف سکونت داشتیم. ایشان بعضا
در شهرهای مختلف یا دادستان بودند یا معاون دادستان. مثلا من در اردبیل ،
زنجان، تبریز و حتی مدتی هم در شهر رضا بودیم. سال اول و دوم دبستان را در
شهر رضا به مدرسه میرفتم و از سوم دبستان به تهران آمدیم.
آیا میتوان گفت نام امام خمینی را هم تا قبل از ورود به دانشگاه نشنیده بودید؟
چرا نام حضرت امام را شنیده بودم اما به عنوان مرجع سیاسی که تبعید شده .
پدربزرگم که یک روحانی بودند و روحانیهایی که در استان آذربایجان بودند
بیشتر با آقای شریعتمداری ارتباط داشتند. یعنی برای بحث مرجع تقلید هم
بیشتربه سمت آقای شریعتمداری می رفتند تا حضرت امام .
سال 56 آغاز سریال تظاهراتهای گسترده علیه شاه بود آیا شما در تظاهرات شرکت میکردید؟
رضوی امامی: من مهر 56 وارد دانشگاه تهران شدم و چون زمینه مذهبی داشتم
خیلی زود جذب بچههای فعال مذهبی شدم. فضای مذهبی دانشگاه آن زمان فضای
مخلوطی بود مثلا من دوستی داشتم به نام "احمد رحیمی " که ایشان شهید شدند،
او یک آدمی بود که در آن فضایی که تفکر و کتب "دکتر شریعتی " در دانشگاه به
صورت گسترده میان نیروهای مذهبی غالب بود اما ایشان طرفدار "شهید مطهری "
بود. کمتر کسی جرأت داشت در فضای دانشگاه نامی از شهید مطهری ببرد.
ما از این تیپ دوستان داشتیم تا بچههایی که طرفدار دکتر شریعتی بودند و
فضای طرفداران حضرت امام که غالب بودند. در آن زمان سازمان منافقین هم از
جزو تشکیلات بچه های مذهبی بودند. در دانشکده پزشکی دانشگاه تهران کتابخانه
اسلامی بود که هر دو گروه در آن حضور داشتند، هم منافقین و هم بچههایی که
به حضرت امام اعتقاد داشتند؛ هنوز صف ها جدا نشده بود.
اولین مرتبهای که منافقین از تشکیلات بچههای طرفدار امام جدا شدند اواخر
فروردین و اوایل اردیبهشت ماه 58 بود. من خاطرم است درگیریی در "سردشت " رخ
داده بود که تعدادی از نیروهای انقلاب را در آنجا سر بریده بودند. بچههای
طرفدار حضرت امام آمدند درب کتابخانه را به عنوان اعتراض ببندند اما
نیروهای منافقین جلوی این اقدام را گرفتند و مخالفت کردند که از آنجا این
صفوف به تدریج جدا شد. البته قبل از آن هم من یادم است در سال 57 زمانی که
حضرت امام درقم حضور داشتند بچه های دانشکده پزشکی وقتی را هماهنگ کردند که
نزد حضرت امام رفتیم. حدود 40-30 نفر بودیم آن زمان طرفداران منافقین هم
بودند که آدمهای مبارزی بودند و همچنین بچههایی که طرفدار حضرت امام
بودند.
آنجا اینها شروع به صحبتهایی با حضرت امام کردند. حتی بگو و مگو در
طرفداری از منافقین صورت گرفت که حضرت امام خیلی قاطع جوابشان را دادند و
گفتند این دیدگاهی که شما دارید اشتباه است که به تدریج آنها از جریانات
بچه مذهبی ها جدا شدند.
سال 56 فضا یک فضای شناخته شدهای در دانشگاه بود. حضرت امام بسیار بیشتر
از قبل مطرح شده بودند. این سال شروع اوج گیری حرکت انقلاب با شهادت حاج
آقا مصطفی و آن مقالهای که در روزنامه اطلاعات علیه امام نوشته شده بود و
رسما بچه های مذهبی در صحنه حضور پیدا کردند و دانشگاه راتعطیل کردندن و
حرکتهای بعدی که دیگر ما در آن فضا حضور داشتیم و من هم به همراه بچه ها
حضور فعال داشتم تا زمان انقلاب.
با حضور در دانشگاه و سیاسی شدن ذهنتان سیر مطالعاتی شما چگونه شد؟
بیشترین کتابی که در آن زمان بر آن متمرکز می شدیم - چون بحث انقلاب بود-
کتاب "حکومت اسلامی حضرت امام " بود. جزوه کوچکی بود که همه گرایش پیدا
میکردند آن را مطالعه کنند، در کنار آن کتابهای دکتر شریعتی بود که بسیار
مورد توجه بود. تا زمان قبل انقلاب کتاب های شهید مطهری هم در جامعه بود
ولی خیلی عمومیت نداشت، همه آن رانمی خواندند. ما هم اگر کتاب های ایشان را
پیدا میکردیم حتما مطالعه می کردیم. شهید مطهری بعد از شهادت شان کتاب
هایشان به صورت گسترده انتشار پیدا کرد . کتاب هایی از نویسندگانی مانند
جلال الدین فارسی، محمدرضا حکیمی که در مورد بحث های اعتقادی بود مطالعه می
کردم. اینها کتاب های بود که آن موقع میخواندیم واقعا تبدیل به سیر
مطالعاتی شد و بعد هم شروع به خواندن عربی کردیم و با تعطیلی دانشگاه اینها
تشدید پیدا کرد.
پیگیری این سیره مطالعاتی و شرکت در این مسائل حس درونی خودتان بود یا فضای حاکم در دانشگاه برای شما انگیزه شد؟
هر دوتایش تاثیر داشت. حس درونی و زمینه ای وجود نداشت که نمی توانست
پذیرشی وجود داشته باشد. سال 56 که وارد دانشگاه شدیم 200 دانشجوی آزاد
پزشکی و 100 دانشجوی بورسیه ارتش وارد شد که در بین دانشجویان بورسیه ارتش،
دوستانی داشتیم که فضای فکری شان تفاوت داشت. در بین 200 دانشجو بچههای
سرسخت مذهبی و خیلی سیاسی تنها 15-10 نفر بودند.
بچه مذهبی ای که اهل نماز و مسجد باشد حدود 50-40 نفر بودند. بالاخره
خودمان حس میکردیم گرایشات درونی داریم که به آن دوستان نزدیک بود.
زمینههای فعالیت های دیگر هم بود، فضایی بود که همه چیز در آن برای انتخاب
مهیا بود که خدا عنایت کرد ما بیشتر به این طرف گرایش داشتیم و فضای
دوستان هم جذبمان کرد. سال 56 و 57 برنامه کوهنوردی بود که با بچهها به
کوه می رفتیم.
در بین اساتید افراد مذهبی، سیاسی هم وجود داشت؟
بودند ولی خیلی نشان نمیدادند. فضای پزشکی خیلی سیاسی نبود، بیشتر درسی
بود. اساتید اگر هم اعتقاداتی داشتند خیلی برای دانشجویان هدایت گر نبودند
بیشتر خود دانشجویان مدیریت میکردند.
17 شهریور 57 کجا بودید؟
نظام آموزشی که آن موقع در دانشگاه ما وجود داشت نظام ثلثی بود. یعنی 3
ثلثه سه ماه داشتیم. سال 57 را هم به همین صورت شروع شد و خیلی زودتر از
دیگر دانشکده ها به سر کلاس می رفتیم یعنی 15 شهریور سال 57 دانشگاهمان باز
شد. روز 16 شهریوربه یاد دارم که مردم از قیطریه به سمت پایین حرکت کردند.
روز 17 شهریور من در تظاهرات نبودم اما روز شنبه 18 شهریور را که به
دانشگاه رفتم را یادم است که به دلیل کشتاری که شده بود فضای ملتهبی در
دانشگاه حاکم بود.
در مورد این التهابی توضیح دهید؟
رضوی امامی:در دانشگاه بچهها تجمعات اعتراضآمیز داشتند که به شعار هم
تبدیل شد. فضای آن موقع فضایی بود که گاهی اوقات رژیم گارد را وارد دانشگاه
میکرد. 18 شهریور دانشگاه رسما باز نشده بود و بیشتر دانشجویان پزشکی
بودند. به همین دلیل خیلی گارد وارد دانشگاه نشد ولی چند روز بعدش بچهها
حرکت اعتراضآمیزی انجام دادند. در کتابخانه دانشکده پزشکی جمع شدند؛ آن
موقع گارد که به دانشگاه میآمد اجازه نداشت به ساختمان دانشکده وارد شود،
تنها می توانست در محوطه بماند. در آن زمان حرکتی که بچهها داشتند این بود
که بچههای مذهبی موقعیتی را به وجود میآوردند که افراد غیر مذهبی هم
فشارهای گارد را ببینند. در آن موقع موقعیتی پیش آمد که بچهها در کتابخانه
دانشکده زندانی شدند، جمع زیادی از دانشجویان مشغول مطالعه در کتابخانه
بودند و بچهها موقعیتی به وجود آوردند که آنها نتوانستند خارج شوند. گارد
هم دانشکده پزشکی را محاصره کرد، بچهها هم از طبقه دوم شعار میدادند. 3 -
2 ساعت این جریان ادامه داشت تا اینکه به گارد اجازه دادند وارد ساختمان
شدند. ما در کتابخانه بودیم که متوجه شدیم از در و دیوار گاردیها وارد
کتابخانه میشوند و بچهها را کتک می زدند و آنها را از کتابخانه بیرون می
کردند. فکر کنم این حرکت به دنبال 17 شهریور اتفاق افتاد.
رسانه ها نمیتوانستند به صورت واضح بنویسند چون تحت سیطره رژیم بودند.
شاید 17 شهریور یک موقعیت بود که مقداری تغییرات به سمت تند شدن رفت. آن
زمان شریف امامی نخستوزیر بود بعد از آن حادثه رژیم حس کرد باید سختتر
بگیرد که ازهاری را به عنوان نخستوزیر گذاشتند. روزنامههای زمان ازهاری
هم نمیتوانستند واضح بنویسند بختیار که آمد کمی آزادتر شد و میتوانستند
یک چیزهایی بنویسند.
12 بهمن 57 کجا بودید؟
منزل یکی از خواهرهایم در خیابان انقلاب که کنار سینما سپیده فعلی بودم.
معمولا در تظاهراتهای عمومی از جمله عاشورا، تاسوعا و ... به منزل ایشان
میآمدم تا راحت تر در تظاهرات شرکت داشته باشم . آن روز هم ما آنجا بودیم
در جریان ورود حضرت امام جزو مردم بودیم ولی جزو ستادی نبودیم.
از زمان ورود امام تا پیروزی انقلاب دانشگاه چگونه فضایی داشت؟
فکر کنم در سال 57 از مهرماه تا بهمن یک ماه هم دانشگاه نرفتیم یا دانشگاه
تعطیل بود یا کلاسها تشکیل نمیشد. خیابان مقابل دانشگاه و نردههای
دانشگاه محل چسباندن اطلاعیه و محل ملاقات مردم بود. از اواخر آذر و دی ماه
آنجا را ممنوع کرده بودند. محل اطلاعیهها بیمارستان امام شده بود، ما
برای کسب اطلاعات و هماهنگی به بیمارستان امام میرفتیم. دیوارهای ساختمان
اصلی بیمارستان امام را اطلاعیههای امام و عکسها را میچسباندند محل
تلاقی و ارتباط بچههای دانشگاه هم تقریبا آنجا بود و آنجا همدیگر را پیدا
میکردند.
بین دوستان و رفقای نزدیکتان کسی بود که در حوادث انقلاب شهید شود؟
یکی از همکلاسیهایم به نام خانم عزت ملوک کاووسی بود که مزارش در
بیمارستان امام است. ایشان 21 بهمن در میدان امام حسین(ع) شهید شد، زمانی
که با آمبولانس رفته بود مجروحان را منتقل کند تیری به ایشان اصابت کرده
بود که شهادت رسیده بود. بعد از حضرت امام اجازه گرفتند و درست در
همانجایی که هلیکوپتر حضرت امام در بیمارستان به زمین نشسته بود برایش
مزاری درست کردند.
صبح 21 بهمن تظاهرات ها شروع شد. آن روز تنها روزی بود که ازظهر حکومت
نظامی اعلام شد. قبلا تنها شب ها حکومت نظامی بود و همه روی پشتبامها
شعار میدادند. روز 21 بهمن از ساعت 10 و 11 صبح رژیم حکومت نظامی اعلام
کرد. آقای منتظری و طالقانی اطلاعیه دادند که مردم به خانههایشان بروند
چون خیابان ها خطرناک است.
اما حضرت امام اطلاعیه دادند که به خیابانها بریزید. انگار به حضرت امام
الهام شده بود چون بعدا معلوم شد مقدمهای بود که ماموران به مدرسه رفاه
بروند و ایشان را بازداشت کنند.
آن زمان خانه پدریام در خیابان خرمشهر - خیابان کمیل بود به خیابان آمدیم،
دیدیم مردم در حال پخش اطلاعیه بودند . آن شب، شب خاصی بود. ما هم در
خیابان بودیم همان اطراف منزل خودمان بعد به طرف پادگان حر رفتیم. اولین
پادگانی که توسط مردم فتح شد پادگان نیروی هوایی بود بعد به پادگان حر هم
رسید. فکر کنم در نیمههای شب بود که اعلامیه آقای قرهباغی پخش شد که طی
آن ارتش اعلام بیطرفی کرد. با پخش این اطلاعیه به همه احساس آرامش دست داد
که دیگر مشکلات تمام شد. من آن موقع جوان 18 ساله بودم و آموزش نظامی هم
ندیده بودم ولی رفتم و در حد خودمان حضور داشتیم.
مدت چند ماهی که بین پیروزی انقلاب تا تسخیر لانه جاسوسی مشغول به چه کاری بودید؟
در این فاصله در محل عضو کمیته مسجد محله مان بودم. مثلا شبها در محل کشیک
میدادیم. خاطرم است یکی از شبهایی که کشیک میدادیم شبی بود که اعلام
کردند ضد انقلاب رفته اند تا صدا و سیما را بگیرد. همه میگفتند حرکت کنیم و
برویم که رادیو اعلام کرد اوضاع خوب است. ما هفتهای 2-3 شب در کمیته محله
مان کشیک میدادیم ولی عمده فعالیتم در دانشگاه بود. یعنی آن مقطع وارد
بحث کتابخانه اسلامی شدم بعد که بحث جدایی نیروهای طرفدار حضرت امام از
منافقین شد با بچههای طرفدار حضرت امام تشکیل یک کانون فعالیتهای اسلامی
را دادیم. آن زمان انجمن اسلامی نبود، من هم عضو 5-6 نفر شورای مرکزی کانون
فعالیتهای اسلامی در دانشکده پزشکی دانشکده تهران بودم. این کانون با
انجمن اسلامی دانشجویان هماهنگ بود. اوایل با منافقین یکی بود بعد که جدا
شد آنها شدند " انجمن دانشجویان مسلمان " و بچههای طرفدار حضرت امام شدند "
انجمن اسلامی دانشجویان " . ابتدا نام دانشکده پزشکی، کانون فعالیت
اسلامی بود سال 59 نامش تغییر کرد و شد " انجمن اسلامی دانشجویان ".
چه افرادی در آن حلقه حضور داشتند؟
محمدرضا خاتمی ، علی بیطرف، "حبیب برادران توکلی " که شهید شد. ایشان هم در
جریان لانه بود منتهی سال 59 اوایل جنگ مفقودالاثر شد. رضا بلوکی که الان
چشم پزشک است او هم در لانه آمد، مجتبی سالاری و من که مهرههای اصلی
اینها بودند.
بیشتر فعالیتهای کانون چه بود؟
فعالیتهای کانون خیلی سیاسی بود. فعالیتهای فرهنگی هم داشتیم ولی عمدتا
فعالیتها سیاسی بود. تقریبا اوایل انقلاب قبل از تشکیل جهاد دانشگاهی،
اداره دانشگاه با بچههای مسلمان بود. مثلا سلف سرویس ادارهاش با بچههای
مسلمان بود. نمونهاش آقای دکتر "حسن اعتمادزاده " که به او "حسن سلف "
میگفتند، اداره سلف سرویس با او بود. کارهایی که الان پیمانکار انجام
میدهد با بچههای دانشجو بود. کمیته امداد تشکیل داده بودیم که مسئولش
دکتر صداقت بود الان رئیس انجمن رادیولوژی است. او گروههای پزشکی تشکیل
میداد و به مناطق محروم میرفت. اداره کتابخانه اسلامی یکی دیگر از
فعالیتهایی بود که بچهها انجام میدادند برنامههای فرهنگی زیاد بود.
برنامههای قرآنی، سیر مطالعاتی بود و من بیشتر نقش یک آدم دائمی را در
انجمن اسلامی داشتیم. یعنی هر وقت بیکار بودم در انجمن نشسته بودم، کار
مالی و اداری را انجام میدادم و در کارهای فرهنگی هم کمک میکردم.
رابطی هم با مرکز انجمن اسلامی داشتید؟
بله، یکی از رابطهای عمده علی بیطرف بود. نماینده دانشکده فنی هم در جلسات
حضور داشت بود. محوریت بچههای دانشگاه تهران بیشتر فنی بود. هنوز شورای
مرکزی به آن عنوان نداشتیم. شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشگاه عمدتا در
جریان کار تصرف لانه جاسوسی شکل گرفت. یعنی اوایل سال 59 شورای مرکزی انجمن
اسلامی دانشگاه تشکیل شد. من نماینده دانشکده خودمان در آن جلسات بودم.
یکی دیگر از آقایان "عزیز جعفری " بود که الان فرمانده سپاه هستند. ایشان
نماینده دانشکده هنر بود که در لانه حضور نداشت. بچههایی که عضو انجمن
اسلامی بودند کمتر در لانه حضور داشتند. مثلا دکتر الهام و همسرش خانم رجبی
نماینده دانشکده حقوق بودند بچههایی که از لانه بودند من و دکتر خدمت
بودیم، بقیه زیاد در لانه نبودند.
در مورد نحوه هماهنگی برای تسخیر لانه جاسوسی توضیح بفرمائید؟
رضوی امامی: 2 روز قبل از روز موعد من در جریان چنین کاری قرار گرفتم.
جلسهای در سراسری دانشکده پزشکی که الان به تالار شهدا معروف است تشکیل
شد. حبیب بیطرف آمد و 4- 5 نفر از ما را جمع کرد و ماجرا را بیان کرد که
قرار است حرکتی شود. افراد خاصی هم در جمع بودند و شناخته شده بودند همان
افرادی که نام بردم با یکی دو نفر دیگر بودند مثلا علی سبحانی بود که بعدا
با خواهر دکتر سالاریفر ازدواج کرد که خواهرش هم عضو این گروه بود و از
بچههای فعال بود. خانم دکتر قاضیزاده بود که الان متخصص زنان است، ایشان
در لانه نماند همان روز اول آمد. از دانشکده پزشکی حدود 10 نفر انتخاب
شدند. صحبت شد و گفتند فردا میخواهیم برویم مقابل سفارت آمریکا حرکت
اعتراضآمیز انجام دهیم و تنها در همین حد بود. گفتند فردا صبح ساعت 6
بیایید یک هماهنگی داریم.
فردا صبح در ضلع شمال غربی میدان انقلاب که الان ساختمان جهاد است جمع
شدیم؛ مدتها آنجا انجمن اسلامی دانشجویان بود. خلاصه آنجا جمع شدیم و گفته
شد ما وارد سفارت میشویم، چند ساعتی آنجا تحصن میکنیم برای اعتراض به
رفتن شاه به آمریکا و ملاقات آقای بازرگان با برژنسکی (در الجزایر) . قرار
شد در یک کوچه بعد از خیابان بهار جمع شویم.
سخنران جلسه چه کسی بود؟
شاید بیطرف بود دقیقا خاطرم نیست.
چقدر جمعیت در ساختمان جمع شده بود؟
از همه دانشکدهها بودند حدود 70،80 نفر بودیم.
شعار دادید؟
خیر، قرارمان این بود آنجا که جمع شویم و شعار ندهیم. از آنجا هم که به
سمت سفارت آمریکا حرکت میکنیم خیلی شعار ندهیم تا جلب توجه نکنیم. کمی به
سمت سفارت بیاییم و بایستیم و کمی شعار بدهیم. قرار شد قیچیهای سیمبری را
خانمها در زیر چادرشان پنهان کنند که زنجیر درب اصلی را ببریم و بعد داخل
شویم. بچهها زنجیر هم آورده بودند که بعد از ورود به لانه جاسوسی درب را
از پشت ببندند تا کسی غیر از خودمان نتواند وارد آنجا شود. یک سری بازوبند
هم آماده کرده بودند که بچهها ببندند به بازوهایشان تا مشخص باشند و آدم
غریبه بین ما نیاید. من خاطرم است چند نفر غریبه هم بین بچهها آمدند.
وقتی میخواستید وارد ساختمان شوید نگهبانها ممانعت نکردند؟
بله، آنجا جمع شدیم حرکت کردیم و جلو آمدیم. کمی هم استرس داشتیم. رسیدیم
آنجا گوشه دیوار بیرون سفارت یک ریوی ارتش ایستاده بود شاید هم شهربانی
بود. بچهها کمی نگران شدند یکی دو نفر از بچهها به سمتش رفتند ولی ماشین
ایستاده بود و جلو نیامد. بچهها آماده بودند که داخل شوند. چند وقت قبل هم
نیروهای چپی و چریکهای فدائی خلق وارد سفارت شده بودند. ما جلو رفتیم
بچهها شروع به چیدن سیمها کردند مقداری طول کشید. اگر فیلمها و عکسهای
آن موقع را دیده باشید در حین اینکه تعدادی سیمها را میچیدند، چند نفر از
بچهها از نرده درب سفارت بالا میروند که من هم شروع کردم از نرده بالا
رفتن که همان موقع درب باز شد و داخل شدیم.
مقابل درب نگهبان نبود. روبرویمان که 50 متر آن طرفتر ساختمان بود نیروهای
شهربانی ایستاده بودند. نیروهای محافظ خود سفارت نبودند چند تا نیروی
شهربانی بود که جلو آمدند اما مسلح نبودند. یک نفر از بچههای ما مسلح بود و
کلت داشت، فکر کنم علی زحمتکش بود. نیروهای شهربانی آمدند و جلوی ما را
گرفتند و گفتند چه کار میکنید. به آنها گفتم شما دخالت نکنید ما میخواهیم
تحصن کنیم. آنها هم خیلی ممانعت نکردند. بچهها داخل شدند و درب را پشت
سرشان بستند. حدود 200 نفر بودیم که وارد شدیم. عدهای هم قرار شد بیرون
سفارت باشند که تدارکات و اطلاعات را رد و بدل کنند. ساختمانها از قبل
شناسایی شده بودند، بچهها تقسیم شدند ما جزو گروهی بودیم که در ساختمان
اصلی دور زدیم که بعدا به "ساختمان اسناد" معروف شد. بیشترین مقاومت را آن
ساختمان انجام داد چون اسناد جاسوسی در آنجا بود و دربهای فلزی بسیار محکم
داشت. جاسوسان دربها را بسته بودند و داخل بودند. در داخل ساختمان گاز
اشکآور و اسلحه داشتند.
نیروهای گارد سفارت که آنجا را به طور کامل محافظت میکردند، فکر کردند این
حرکت هم مثل حرکت چریکهای فدایی است. منتظر بودند پلیس بیاید جریان را
جمع کند ولی پلیس نیامد. نمیدانم دلیلش چه بود، هماهنگ شده بود یا نه. ما
دور ساختمان حلقه زدیم. گروههایی که مامور ساختمانهای دیگر بودند رفتند و
آن ساختمانها را اشغال کردند مثلا خوابگاه، ساختمان ویزا، منزل سفیر و
... . ما هم دور ساختمان ایستاده بودیم و وقتی میخواستیم وارد ساختمان
شویم اما روزنهای برای ورود وجود نداشت. کمی هم باران میآمد. در همین حین
دیدم آقای موسوی خوئینی ها به لانه آمد و در محوطه با بچهها صحبتی کرد و
رفت . او در آن موقعیت نماند. بچهها دنبال روزنهای میگشتند که داخل شوند
تا اینکه یکی از مسئولین گارد حفاظت سفارت از زیرزمینی که درب نردهای
داشت از ساختمان بیرون آمد. شروع کرد با بچهها مذاکراتی انجام داد که چه
میخواهید و اینجا چه میکنید؟ بچهها پاسخ دادند میخواهیم داخل ساختمان
بیاییم و تحصن کنیم. او گفت نمیشود و به ساختمان برگشت. بچهها هم متوجه
همان روزنه برای داخل شدن به ساختمان شدند. بچهها نردهها را با تکان
کندند و داخل شدند. آمریکایی ها در راهروها گاز اشکآور زده بودند ولی
بچهها وارد شدند و دربها را باز کردند آن ساختمان هم اشغال شد. تعدادی از
نیروهایشان میخواستند مقاومت کنند ولی ظاهرا به آنها دستور داده بودند
مقاومت نکنند. سفیر هم نبود فرار کرده بود.
بعد به داخل ساختمان رسیدیم طبقات اشغال شد به غیر از یک محوطهای که سری
بود، طبقه دوم ساختمان بود احساس کردیم از پشت دیواری صدا میآید. بچهها
گشتند متوجه شدند یک درب مخفی آنجا وجود داشت . درب را باز کردند، 3،4 نفر
آنجا بودند که داشتند یک سری اسناد و کاغذ و فیلم را در دستگاه خردکن از
بین می بردند. خیلی از اسناد از بین رفت ولی یک سری که رشته رشته شده بود
بچهها آن را چسباندند.
آیا در ذهن شما چنین سئوالی پیش نیامد که آیا ممکن است امام با این
حرکت مخالف باشد یا ممکن است با امام یا نماینده امام رضوی امامی:هماهنگ
نشده باشد آیا در این مورد صحبتی شد؟
آن زمان نظر امام برای ما خیلی مهم بود نقل بچهها قبل از تسخیرلانه از
آقای موسوی خوئینیها این بود که موضوع با حضرت امام مطرح شده و حضرت امام
مخالفتی نداشتند.
در صورتی که با حضرت امام صحبتی نشده بود؟
ما که به عنوان نیروهای پائین دست بودیم اطلاعی نداشتیم ولی نظر حضرت امام
برای ما مهم بود که امام مخالف این موضوع نباشد تا ما به لانه میرویم. تا
ساعت 14 که اخبار نظر حضرت امام را اعلام کرد، ما هنوز نگران بودیم که این
حرکت درست است یا نه. ما نمیدانستیم چند ساعت میخواهیم آنجا تحصن کنیم
ولی وقتی وارد شدیم قضیه از چند ساعت گذشت و تبدیل شد به اینکه ما آنجا را
اشغال کردیم و چند نفر به گروگان گرفته شدند که ما به خواستههایمان برسیم.
بعد به این موضوع پی بردیم که آنجا فعالیتهای جاسوسی انجام میشود و برای
ما آشکار شد.
آیا ترسی نداشتید از اینکه پایتان را در کفش کشوری میکنید آن زمان برای خود ابرقدرتی بود؟
لحظهای که از درب لانه وارد شدیم انتظار همه چیز را داشتیم. بالاخره
آمریکا بود، قیافههای آنها را از پشت میدیدیم که ماسک زده بودند و گاز
اشکآور و اسلحه داشتند. احتمال آن را میدادیم که به هر کاری دست بزنند
ولی خدا قدرتی به ما داده بود که دور ساختمان زنجیره انسانی ایجاد کرده
بودیم و اصلا ترسی حس نمیکردیم.
شما هدفتان تحصن بود اما در عکسها نشان میدهد که کارمندهای
سفارت با دست و چشم بسته از ساختمان بیرون میآیند. از تحصن تا گروگانگیری
و بازداشت کردن خیلی فاصله هست. چطوری به این نتیجه رسیدید که کارمندها را
هم با چشم و دست بسته از ساختمان خارج کنید؟
بحث این بود که یک سری کارمند خارجی و ایرانی در آنجا بود که باید تکلیف
اینها مشخص میشد یا باید میرفتند یا باید مقاومت میکردند نمیگذاشتند ما
کاری انجام دهیم.
در ساختمان اصلی که وارد شدیم بعد از آن به ساختمان سفیر آمدیم. فضا برای
ما که نیروهای عملیاتی بودیم این بود که مدتی باید مراقب به اینها باشیم تا
کار تمام شود. پیام حضرت امام را ما از تلویزیون آنها شنیدیم، من در
ساختمان محل اقامت سفیر بودم . آمریکایی ها روی صندلیها ولو شده بودند.
دست و چشمهایشان هم همه ابتدا بسته نبود. آنهایی که بسته بود نیروهای
امنیتیشان بودند. بقیه چشم هایشان باز بود.
شب اول در ساختمان سفیر اوضاع خیلی به هم ریخته بود، ما در کنار آنها بودیم
و اسلحه نداشتیم و مراقب آنها بودیم که جایی نروند. اگر میخواستند
دستشویی بروند دستشان را میگرفتیم و به دستشویی میبردیم. شب اول به همین
صورت گذشت تا فردایش هم من فکر نمیکردم قضیه این قدر طولانی شود. خاطرم
است ساعت 14 که جریان تسخیر لانه جاسوسی از اخبار اعلام شد، ساعت 15 یا 16
با منزل تماس گرفتم و گفتم شب نمیآیم. تا تماس گرفتم پدرم گوشی را برداشت
از لحن صدایم که خندهای در آن بود متوجه شد و قبل از حرف زدن گفت: فهمیدم
کجا هستی. اخبار را شنیده بود و از شر و شور من هم باخبر بود. من فکر
میکردم 2،3 شب آنجا هستیم، جریان تمام میشود و میرویم. وسط های روز
13آبان بود که نیروهای منافقین هم به خودشان آمدند و مقابل سفارت ریختند و
اعلام کردند ما هم هستیم. اگر تاریخ آنجا را مرور کرده باشید گروههای
زیادی آمدند به خصوص اینها تا 10، 12 شب گروه آنها دور سفارت میآمد و در
حمایت از حرکت رژه میرفت. اصلا کشور منفجر شد که حضرت امام یکی دو روز
پیامی داد که در ایران انقلاب است و انقلاب دوم شکل گرفت. مثل بعض فرو خفته
درون مردم بود که وقتی این حرکت شد خود این حرکت نماد اعتراض مردم بود چون
دولت موقت برآورنده نظرات مردم نبود.
حضرت امام دراین سیر تاریخی تدبیر کردند، اگر بازرگان را به عنوان رئیس
جمهور نمیگذاشتند همیشه این بهانه بود و می گفتندنیروهای مذهبی خیلی تند
عمل کردند . امام به آنها فرصت دادند نیروهایی مثل بازرگان و نهضت آزادی
خود را نشان دهند. به همین دلیل مردم بغض فروخفتهای داشتند، مثل بحث
بنیصدر که شهید بهشتی و شهید باهنر و آقای خامنهای خیلی حق داشتند.
صحنهای در مجلس نشان میدهد که آقا میفرماید اگر قرار باشد حرفی گفته شود
ما خیلی حرف ها برای گفتن داریم. ما مانده بودیم که حرفهایی که حضرت امام
میگویند چیست و ملاقات بازرگان به برژنسکی چیست؟! که میخواهد اوضاع را
طوری کند که دوباره به قبل از انقلاب برگردیم. وقتی این حرکت شد مردم منفجر
شدند و منتظر بودند اتفاقی بیفتد و دولت موقت کنار برود.
اصل محور بحث هم امریکا بود، درست بود شاه از ایران رفته بود ولی حرکتهای
آمریکا ادامه داشت. چه بسا اگر این اتفاق نمیافتاد 28 مرداد دیگری تکرار
میشد و یا شاه برمیگشت یا یک کسی مثل شاه . این اقدام بود که انقلاب را
بیمه کرد و آمریکا را از ایران کاملا ناامید کرد. با اطلاعاتی که من الان
دارم اگر به آن روز برگردم باز هم این اقدام را انجام میدهم به دلیل اینکه
آن آن افرادی که آنجا بودند با نیت آنجا نشسته بود کار سفارت نمیکردند.
سفارت آمریکا کاملا یک کانون هدایت شاه بود و نیروهای طرفدار آن و
امپریالیسم.
مسئول عملیات حمله به ساختمان اصلی را چه کسی به عهده داشت؟
فکر کنم علی زحمتکش بود.
شما تا پایان ماجرا در سفارت بودید؟
من جزو آخرین نفراتی بودم که از ساختمان بیرون آمدم و تا آخرین روز در آنجا
حضور داشتم. البته ما یک کمی هم بیشتر ماندیم چون ساختمان بعد از اینکه
گروگانها آزاد شدند دست تعدادی از بچههای لانه بود و بعد به سپاه تحویل
داده شد، من تا فروردین سال 1360 آنجا بودم.
ما تا یک زمان مشخصی کار عملیات انجام میدادیم بعد که گروگانها آزاد شدند
یک بهداری آنجا بود، ما که دانشجوی پزشکی بودیم به آن بهداری رفته بودیم و
داروها را تجویز میکردیم و تقسیم میکردیم. گاهی کار پانسمان هم انجام
میدادیم. در قسمت عملیات، مسئولیت نداشتم وتنها نیروی عملیاتی بودم که یک
مدت حفاظت گروگانها را برعهده داشتیم تا قضیه حمله طبس که پیش آمد، تعدادی
از آنها را به بیرون از ساختمان منتقل کردیم و به مکان دیگری رفتیم.
خبر حمله به طبس را چگونه شنیدید؟
من در نماز جمعه بودم .اواسط نمازجمعه بلندگو اعلام کرد که چنین اتفاقی
افتاده و آمریکا شکست خورده و هواپیما های آنها سقوط کرده اند.
از آن گروگانهایی که آنجا بود اسم شخص خاصی هست که نام ببرید؟ آیا با اینها ارتباط برقرار کردید؟
اکثریت آنها فارسی بلد بودند به همین دلیل به راحتی ارتباط برقرار می کردیم
. آن چند روزی که در ساختمان اصلی بودیم حدود 10 نفر گروگان در اختیار ما
بود. تعداد دانشجویان حدود 15 الی 20 نفر بود که آنجا کشیک میدادند. آنجا
به ما اسلحه داده شد وحتی در آن دوران آموزش نظامی دیدیم، کار با اسلحه و
کلت را آموختیم. آموزش بچه های لانه در اختیار نیروهای تکاور بود. همیشه سه
نفر از دانشجو ها در حال نگهبانی و نگهداری آمریکایی ها بودند. به همین
دلیل خود به خود بین آنها و دانشجویان ارتباط برقرار می شد. به مرور زمان
ما با آنها آشنا شدیم و کمی با هم صحبت میکردیم. البته نه آنها اجازه
داشتند با ما صحبت کنند و نه ما خیلی اجازه داشتیم با آنها صحبت کنیم ولی
تا حدودی شخصیتهایشان به دست مان آمده بود.
چه شخصیتهایی داشتند؟
شخصیتها با هم متفاوت بود یک سری گروه گاردشان بودند که شخصیتهای نظامی و
خشکی داشتند. یک سری شخصیتهای ضعیفی بودند که یکی از آنها خودکشی کرد.
یادم هست که خود من او را به بیمارستان بردم. او دچار افسردگی شده بود. چون
اینها که اقدام به فرار میکردند بچهها آنها را به انفرادی منتقل
میکردند. یکی از آنها اقدام به فرار کرده بود که بچهها او را به انفرادی
بردند. او هم در سلول اقدام به خود کشی کرده بود.
خدا رحمت کند "رحمان دادمان " را، ایشان آن زمان یکی از فرماندهان بخش
عملیات بود. من را صدا زد و گفت بیا این آمریکایی خودکشی کرده، او را به
بیمارستان ببر .
شخصیت پیچیده هم در بین آنها زیاد بود مثلا "باری روزن " آدم خیلی مارمولکی
بود از چهرهاش مشخص بود که بعدها با عباس عبدی پور ملاقات داشت.
بهترین خاطرهای که از آن مدت دارید چیست؟
شاید بهترین خاطره من فضایی است که بر لانه جاسوسی بین بچه ها حاکم بود.
در آن سال ها حجاب هنوزاجباری نشده و بعضا افراد بدون حجاب در خیابان تردد
می کردند. ما که تفکر مذهبی داشتیم فضای بیرون برایمان آزار دهنده بود اما
درون لانه فضا مذهبی بود. فضای دعا، نماز جماعت و سخنرانی و... برای یک
اتوپیا بود. سخنرانی های آقای حائری شیرازی و سلسله جلسات تفسیر قرآن از
جمله خاطراتی است که هیچ گاه از ذهنم بیرون نمی رود. خانمهای که آنجا
بودند همه با حجاب بودن.د بهترین خاطرهام فضای آنجا بود وقتی از لانه
بیرون میآمدم احساس سختی میکردم مثلا 20-10 روز آنجا بودم تا اینکه یکی
دو ساعت که اجازه میگرفتم برای سر زدن به خانواده بیرون بیایم خیلی ناراحت
میشدم. از فضای بیرون آنجا خاطرات تلخ و شیرین زیاد داشتم. اینکه در آن
فضای معنوی و با آن دوستان بودم بهترین خاطره من است، گاهی هم با فرار
گروگانها اتفاقات جالبی رخ می داد.
چند مرتبه این فرارها اتفاق افتاد؟
من 3-2 مورد از آنها را یادم است، البته فرار موفقی وجود نداشت. یک بار
گروگانی ملحفهها را به هم گره زده بود و از پنجره طیقه بالای یکی از
ساختمان ها به پایین آمده بود و قصد داشت از طریق حیاط فرار کند. آن لحظه
من داخل ساختمان سفیر بودم که صدای شلیک گلوله ای را شنیدم و با هراس به
بیرون آمدم. یکی از خانمها به نام "نور محمدی " متوجه این فراری شده بود و
به او ایست داده بود ولی او حرف گوش نکرده بود آن خانم هم یک تیر هوایی
شلیک کرده بود. گروگان فراری هم از ترسش داخل یک بشکه رفته بود و پنهان
شده بود که بچهها او را پیدا کردند.
شما جزو نیروهای عملیاتی لانه بودید با شهید عباس ورامینی و شهید
محسن وزوایی سر و کار داشتید می خواهم مقداری در مورد فضای آموزش نظامی
صحبت کنید.
عباس ورامینی یک آدم ویژهای بود .او یک بچه بسیار فعال و پر انرژی بود که
در فضای عملیاتی قرار داشت، فرمانده بخش عملیات علی زحمتش بود اما فضای
آموزشی در دست عباس بود. او بسیار آرام با روحیه و بگو بخندی بود اما در
عین حال خیلی هم جدی بود. بعدها که گاهی به جبهه میرفتیم او را میدیدیم.
سال ها بعد از جریان لانه ما در خوابگاهی در خیابان سمیه سکونت داشتیم،
بچههای متاهل دانشگاه تهران آنجا بودند. یک روز که مقابل خوابگاه داشتم رد
می شدم، دیدم عباس با یک ماشین سپاه مقداری جلوتر از ساختمان است. ماشینش
خراب شده بود. رفتم جلو با او سلام علیک کردم، پسرش هم در ماشین بود خیلی
با احوال پرسی گرمی کردیم اما بعد از چند هفته خبر شهادتش را شنیدم.
شهید محسن وزوایی هم تیپ خاصی داشت. خودش نیروی عملیات بود، خودش هم کشیک
میداد. آدم بسیار فکوری بود و خیلی راحت حرفها را قبول نمیکرد و خیلی با
بچهها بحث میکرد. ولی عباس ورامینی خیلی آدم عملیاتی و راحتی بود و به
همه زود ارتباط برقرار میکرد.
من شنیده ام که همسر شما هم در لانه جاسوسی حضور داشته اند. آشنایی شما با ایشان در لانه بود؟
ازدواج ما بعدها رخ داد. همسر من تازه در سال 58 وارد دانشگاه شده بود. او
از آن نیروهایی که نبود که از ابتدا وارد جریان تسخیر لانه شده باشد. خانم
دکتر "نفسیه اسماعیلی "( متخصص پوست ) ما دانشجویان تازه وارد را
نمیشناختیم آنها هم شناختی روی ما نداشتند. حتی ورودی های سال 57 هم زیاد
جزو نیروهای اولیه نبودند مثلا علی شکوری ورودی 57 بود ولی به لانه نیامد.
ولی "نوروزی نژاد " یکی از دوستان نزدیک مرحوم "قیصر امین پور " بود که با
هم به لانه آمدند. قیصر اوایل در لانه بود ولی بعدا از آنجارفت. بچههای
57 تعدادشان کم بود . ورودی 58 هم ابتدا نیامدند بعد که قرار شد یک سری
نیرو برای بحث عملیات اضافه کنند آنها نیز وارد جریان شدند. همسرم در آذر
ماه یا دی ماه به لانه آمد . آشناییت ما بیشتر به بعد از لانه برمی گردد.
بعد از انقلاب فرهنگی که دانشگاه ها تعطیل شد، دانشجویان در انجمن اسلامی
رفت و آمد داشتند. من به عنوان نماینده دانشکده مان نیز در آنجا حضور
داشتم. همسرم نیز با اینکه اهل شهرستان بود در تهران مانده بود و به انجمن
اسلامی دانشجویان میآمد. آشناییت ما با ایشان در همان انجمن بوجودآمد.
خاطره اختصاصی از خودتان در جریان تسخیر لانه دارید؟
یکی از خاطرات شیرینم روزی است که حاج احمد آقا را در لانه دیدم. با دیدن
ایشان احساس خوبی به من دست داد. روزی که قضیه طبس اتفاق افتاد جنازهها هم
سوخته شده را به لانه جاسوسی آوردند. همان روز حاج احمد آقا برای بازدید
به آنجا آمده بودند. خیلی خودمانی و راحت روی چمنهای کنار ساختمان سفیر با
ایشان نشستیم. نیم ساعتی ایشان برایمان صحبت کرد. خیلی از برخورد با ایشان
لذت بردم، کسی که فرزند حضرت امام باشد و این قدر راحت با بقیه ارتباط
برقرار کند. بعدها یکی از آرزوهایم این بود خطبه عقد ازدواجم را حضرت امام
قرائت کنند که این نیز تحقق پیدا کرد . من وهمسرم نزد حضرت امام رفتیم و
خطبه عقد را ایشان جاری کردند.
تنها دیداری که موفق شدم نزد امام بروم همان اول انقلاب بود که به بچههای دانشکده و منافقین رفتیم ..
در آن دیدار برای قرائت عقدتان حضرت امام شما را نصیحت هم کردند؟
حضرت امام یک مورد به همه زوج ها میگفتند و آن هم اینکه با هم سازش داشته
باشید. وقتی این حرف را به من زدند من اولش احساس کردم این چه حرفی بود که
حضرت امام به من زد. اول خرداد سال 90 سی امین سال ازدواج ماست. هر گاه
مشکلی در زندگی در این مدت پیش می آمد جمله حضرت امام به یاد مان می آمد که
مثل یک آبی روی آتش بود و با همسرم مرورش میکردیم. میدیدم که چقدر نصحیت
ایشان کار ساز است.
مطلبی در مورد تسخیر لانه وجود دارد که من فراموش کردم از شما بپرسم؟
رضوی امامی: فضای ذهنی شما خیلی فضای تحلیلی نبود. شاید هم این درست باشد،
منتهی وقتی من مرور میکنم 444 روز از زندگی ام در لانه بود. فکر میکنم
این 444 روز را میشده طور دیگری زندگی کنم. این برهه را جزو افتخار آمیز
ترین برهههای زندگیام میدانم. آن زمان تا حدودی جنگ شروع شده بود و
عدهای رفته بودند و شهید شدند. ما هم در حد خودمان بیشتر کارهای پزشکی و
امدادگری انجام می دادیم. چون دانشجو پزشکی بودم. زمان جنگ هم برایم خیلی
افتخار آمیز است. وقتی مقایسه میکنم با کسانی که از آن حرکت پشیمان
شدهاند فکر میکنم چرا باید این اتفاق بیفتد. من اگر باز هم به آن زمان
برگردم فکر میکنم آن حرکت واقعا حرکت درستی بود و واقعا در دوران انقلاب
تعیین کننده بود.
نقش امام و پارامترهایی که آن را تاثیر گذار کرد. اگر کسی الان بخواهد این
حرکت را یک حرکت نادرست و یا انحرافی برای نسل جوان ما جلوه دهد به نظر من
به انقلاب جفا میکند چون اگر آن حرکت نبود شفاف و واضح بود که موجی که
وجود داشت که ممکن بود انقلاب را به انحراف بکشاند و حضرت امام را اگر از
انقلاب محو نکند خانه نشین کند. بالاخره تجربه 28 مرداد ما تجربه کوچکی
نبود. نقش آیت الله کاشانی و با تجربه روحانیونی که در زمان مشروطه بودند.
شیخ فضل الله نوری و روحانیون دیگر که بالاخره آنها هم مجاهد انقلابی
بودند. هر نهضتی که در کشور رخ داده بود بالاخره یک اتفاقاتی هم در آن بود
یک سری عوام و یا یک سری خواص این حرکتها را انجام داده بودند من جمله
حضرت آقا را در ذهن خودم مرور میکنم هم به خیلی افراد در خیلی از تصمیم
گیریها میگویم که نقش خواص در بعضی از مقاطع تاریخ نقش تعیین کنندهای
است این را در سخنرانی هایشان برای بچههای عاشورایی (عبرتهای عاشورا)
گفتند. نقش " شریح قاضی " در شهادت امام حسین (ع) که بالاخره یک نفر
میتواند تاریخ را تغییر دهد و تصمیم گیریای خاص انجام دهد. این موضوع هم
از تصمیمگیرهای خاص بود که به دل بچه ها افتاد و این حرکت را کردند. جهت
درست پیش رفت، حضرت امام درست حمایت کردند، فضا به آن طرف رفت که انقلاب
حفظ شد اگر آن حرکت نمیشد انقلاب حفظ نمیشد. در فتنه اخیر ما هنوز ابعادش
را نمیدانیم من مطمئن هستم 3-2 سال دیگر که ابعاد بیشتر روشن شود نقش
حضرت آقا در مقاطعی که صحبتهایی کردند مثلا فرمایشات حضرت آقا در نماز
جمعهای که یک هفته بعد از انتخابات اتفاق افتاد نقش تعیین کننده ای داشت
یا حرکتی که مردم در 9 دی انجام دادند یک حرکت تعیین کننده بود در بیمه شدن
انقلاب اینها مسائلی است که قابل گذشت نیست. کلیت آن حرکت یک حرکت بیمه
کننده انقلاب بود.
http://www.ayandenews.com/news/20104/