نارنج سبز سیاسی اجتماعی تحلیلی

بررسی مطبوعات و نشریات فارسی زبان

نارنج سبز سیاسی اجتماعی تحلیلی

بررسی مطبوعات و نشریات فارسی زبان

بازخوانی نقش یکی از مقامات ارشد نظام در ترور نخست وزیر -آینده نی

خیلی خرج می کرد، یک بار سید تقوی می خواست (از زندان) آزاد شود. او تمام لباس هایش را که زنش آورده بود و فاستونی خیلی عالی بود، همه را به تقوی داد. فقط عمامه سیاه نداشت بدهد! و تقوی خیلی شیک از زندان رفت.معاشرتش، معاشرت شیرینی بود. شب های شنبه هم شب قصه گویی بود. اول باید همه یک آوازی می خواندند. خودش هم از بدصداهای روزگار بود که همه از خنده غش می کردند!


مطالب زیر گوشه هایی از خاطرات جالب آیت الله محی الدین انواری است که بیش از 12 سال (1344 تا 1356) از عمر خود را به جرم مشارکت در قتل حسنعلی منصور و همراهی با گروه های مؤتلفه اسلامی در زندان گذراند.

این گفتگو و مصاحبه که به وسیله استاد رسول جعفریان انجام شده، دارای مطالب پراکنده و فراوانی است، هر چند به اذعان خود ایشان، تقریباً فاقد نظم و نسق منطقی است، اما می توان گفت که همه مطالب آن سودمند است:

«...هاشمی آدم خوش بینی بود. من ندیدم در سخت ترین شرایط، خوش بینی اش را از دست بدهد. وقتی با او حرف می زدند، قبول می کرد. حداکثر استفاده را از وقتش می کرد.

روزهای اول شروع کرد پیش (دکتر) شیبانی درس (زبان) فرانسه خواندن. بعد از مدتی هاشمی بحث قرآن (تفسیر راهنما) را شروع کرد که همان جا بخش عمده آن را تنظیم کرد. از صبح بعد از درس تفسیر آقای طالقانی (در زندان)، کار را شروع می کرد و می نوشت. قدری هم روی نهج البلاغه کار می کرد. بالاخره هاشمی آدم صبور و پشت کاردار بود. آدم احساس می کرد دوستش دارد. برخوردهای جالب و مهربانانه داشت.

تعدادی از طلبه ها را سال 55 ، در سالگرد 15 خرداد گرفتند و آوردند زندان... آنها ملاقاتی نداشتند. در زندان، هر چه جنس می آمد، می رفت انبارِ زندانی ها و تقسیم می شد. خیلی چیزهاکه عمومی استفاده می شد هاشمی تهیه می کرد. خیلی خرج می کرد. هیچ کس خرج نمی کرد. پول، پولِ هاشمی بود. سخاوت مند بود. دست ودل باز بود و خرج می کرد. یک بار سید تقوی می خواست (از زندان) آزاد شود. هاشمی تمام لباس هایش را که زنش آورده بود و فاستونی خیلی عالی بود، همه را به تقوی داد. فقط عمامه سیاه نداشت بدهد! و او خیلی شیک از زندان رفت.

معاشرتش، معاشرت شیرینی بود. شب های شنبه هم شب قصه گویی بود. اول باید همه یک آوازی می خواندند. خودش هم از بد صداهای روزگار بود که همه از خنده غش می کردند!...

از زندان پیدا بود که هاشمی نبوغ دارد. در مشورت ها خوب نظر می داد و با فکرش بچه ها را اداره می کرد. ما از ایشان نه خشونت دیدیدیم و نه بد اخلاقی. آقای طالقانی هم همین طور بود...

آقای هاشمی آدم خوش بینی بود، ‌بر عکس آنهایی که همه چیز را تاریک می دیدند، اضطراب نداشت، خیلی شوخ بود!...

... (مرحوم) تولیت اسلحه‌ اهدایی شاه (به خودش) را به هاشمی داد. او هم آن را به شهید عراقی داده بود. در بازجویی ها، این اسلحه پای عراقی نوشته شد. عراقی برای این که جریان پرونده را منحرف کند،‌ گفته بود: از نواب صفوی گرفتم. حتی ناخن های عراقی را هم کشیده بودند (اما آقای هاشمی را) لو نداده بود! نواب هم که زنده نبود، دیگر نمی شد سراغ او بروند. به هر حال این جالب بود که با همان اسلحه (اهدایی شاه) منصور کشته می شود!...

من و آقای هاشمی در یک سلول و آقایان طالقانی و لاهوتی هم با هم بودند. در این سلول ها وقتی وارد می شدیم دست چپ یک توالت فرنگی بود. این توالت دری داشت که میز غذا خوری بود. یک دستشویی هم کنارش بود. یک تشک هم بود جای دو نفر که دراز بکشند.

این مطالب مربوط به سال 55 بود. روزی ماشین آوردند و ما را بردند کمیته موقت... تا عَضدی با ما صحبت کند... عضدی همان بود که هاشمی را با سیگار سوزانده بود...»


http://ayandenews.com/news/24299/

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد