سیدجواد، بقال نبش خیابان ما، مهمترین چهره سیاسی محله بود. نبض سیاست مملکت دستش بود، و میتوانست بفهمد بخت کدام نامزد ریاستجمهوری از بقیه بلندتر است. همین که عکس کاندیدایی پشت شیشه مغازهاش جا خوش میکرد، کار تمام بود. در خردادماه سال ٨٨ در کمال ناباوری اهالی محلهمان، عکس احمدینژاد را پشت شیشهاش نصب کرد و از کسی هم نترسید که شیشه مغازهاش را بشکنند یا تحریمش کنند. سیدجواد سرد و گرم چشیده بود و از توفانهای بزرگتر از این هم گذشته بود. یک انقلاب را پشتسر گذاشته بود و گذشته از اینکه متحمل هیچ خسارت و هزینهای نشده بود، حتی دکانش را که یک زیرپله بود، به بقالی کنار خیابان توسعه داده بود. او خیلی خوب بلد بود از منافعش صیانت کند، اگرچه محبوب نبود، اما منفور هم نبود. پدرم میگفت مردمدار است. این حرف، حالا معنای دیگری دارد، که بگذریم. هر چه بود سیدجواد کارش را گسترش داد و چند جای دیگر، مغازه خرید. این آخریها حسودها چشم دیدنش را نداشتند. اما من به او مدیونم، چون از او یاد گرفتم که با نگاهکردن به سر خط اخبار احساساتی نشوم و تا آخر کار را بخوانم. سیدجواد فکر و ذکرش یکچیز بیشتر نبود و آن هم حفظ منافع و گسترش آن بود. حتی اگر زمانی بازار جواب میداد، اجناسش را یکی بخر دو تا ببر عرضه میکرد. همین کارش در سیاست هم جواب میدهد. با سیاست «یکی بخر دوتا ببر»، باید از تدوین هر برنامهای یا ابراز هر خواسته و مطالبهای پرهیز کرد.
اول باید دید کفه ترازو به نفع کدام سو خم
میشود و در برایند نیروهای سیاسی رقیب، برد با کیست. بعد سر فرصت میتوان
در عین بیطرفی و پرهیز از هر شور مداخلهای، این طور وانمود کرد که نفع
جمع و حتی حرکت تاریخ طوری اقتضا میکند که ما هم با برنده احتمالی همسو و
همداستان شویم.
هماینک سیاست «یکی بخر دو تا ببر» در دو اردوگاه کاملا متفاوت سیاسی خودش
را نشان میدهد. محافظهکاران جدید برآمده از تحول سیاسی خرداد ٩٢ بر آنند
تا با چسب و بست نوعی لیبرالیسم خفیف، اندوخته تاریخی راستگرایان سنتی و
تکنوکراتها را در هم ادغام کنند و به وعدهای شکل بدهند که بعد از توافق
احتمالی در مذاکرات هستهای با تصاحب مجلس جامه عمل میپوشد. طرف دیگر
سیاست «یکی بخر دو تاببر»، تغییر آرایش سیاسی احمدینژاد و یارانش است که
جسته و گریخته در رسانههای نزدیک به خود، چنین وانمود میکنند که «نظام در
نهایت به پای مذاکره میرفته است. اما با غنیسازی ٢٠ درصدی، احمدینژاد
کاری کرده است که ارزشهای اصلی و اساسی نظام آسیبی نبینند.»* ناگفته
پیداست که احمدینژاد به تعبیر منطقدانها محل سؤال را تغییر میدهد و هیچ
حرفی از ناگواری تحریمها و سختیهای وارد بر مردم به میان نمیآورد. در
عوض، طوری صحنهسازی میکند که گویی مذاکرات هستهای، هیچ ربطی به تحریمها
ندارد. تا اینجای کار معلوم است که طرفین قطببندی سیاسی، هر دو از توفیق
مذاکرات هستهای سود میبرند و هر کدام این توفیق را به خود منتسب
میکنند.
از اینرو، به جای آنکه مردم مولد سیاستی در مقام حمایت یا نقد دولت
باشند، صرفا مصرفکنندگان تعبیرات و شبهتحلیلهایی خواهند بود که منفعت
عده کمی را جایگزین صلاح و مصلحت جمعی میکنند. دیری نمیگذرد که
احمدینژادیستها، با اشاره به ناکامی دولت در وعدههای انتخاباتیاش،
پیروزی هستهای را پیامد عملکرد خود قلمداد میکنند و همزمان در طرف دیگر
این معادله، محافظهکاران جدید، با تکیه بر معضلات ناشی از دوره هشتساله
احمدینژاد وضعیت موجود را رو به جلو توصیف میکنند.
در فرهنگ انگلیسی، بین دو مفهوم «ارث» (heritage) و «میراث» (legacy) تفاوت
ماهوی وجود دارد. ارث، ماترکی مادی است که هم میتوان آن را تصاحب کرد و
هم قابل انتقال به غیر است. اما میراث، گذشته از آنکه از شأنی معنوی
برخوردار است، قابل انتقال نیست. به عنوان مثال، ملک و ثروت از مصادیق ارث
هستند. اما مفاهیمی مثل «نام نیک»، «اعتماد» یا «حسن ظن» نمودهایی از
میراثاند که بههیچوجه قابل انتقال به دیگری نیستند. تأکید بر این تمایز
از این بابت معنیدار است که دولت روحانی «ارثش» را از احمدینژاد دریافت
کرده است و «میراثش» از حمایت اصلاحطلبان ناشی میشود. منطق سیاست «یکی
بخر دوتا ببر» هم از دل این تبارشناسی ذووجهین بیرون میزند. حالا باید صبر
کرد و دید که سیدجواد، چه تصویری را پشت شیشهاش نصب میکند.
*نقل به مضمون از پاسخهای استاد طاهرازاده از ویژهنامه راز سومتیر
روزنامه شرق